بیمارستان روانپزشکی روزبه.
یکی از شکایتهای شایع در بیمارستانهای روانپزشکی,معرفی افراد به صورت شخصیتهای معروف سیاسی,اجتماعی یا مذهبی است.گوشه هایی از یک مصاحبه با فردی که مدعیست امام زمان است را بخوانید.
ـشما چند وقته امام زمانید؟
ـحدودا یک ماهی میشه.
ـقبلش پس چه کار می کردید؟
ـکارگر شهرداری بودم.
ـچه جوری فهمیدید امام زمان شدید؟
یک روز ساعت چهار صبح که داشتم خیابون را پاک می کردم,نوری تو آسمون دیدم که مطمئتم غیر از خودم هیچ کس دیگه اون نور را ندیده.
ـاسمتون؟
ـاصغر!
(با اینکه در این گونه مصاحبه ها,خیلی نباید با مصاحبه کننده وارد بحث شد,تنهایی و عدم حضور فرد دیگری در اطاق,آسکاریس درونی من را فعال می کند)در تعالیم دینی ذکر شده که نام امام زمان,مهدی است.یک مقدار با نام شما مطابقت نداره ها.
ـنگاه کن پسرم.مهم اینه که دلت پاک باشه.اسمها مهم نیستند.این رد گم کنیه.وقتی طرفدارای عدالتخوام جمع بشند,اسمم را هم عوض می کنم.
ـپس قضیه غیبت صغری و کبری چی میشه؟
ـنگاه کن!وارد جزییات نشو دیگه.
ـبله.متوجه شدم.خوب!من چه کمکی از دستم بر میاد؟
ـاین که زودتر آزادم کنی تا برم کارامو انجام بدم.هنوز خیلی از کارام مونده.
پ.ن:
طبق تجربه دوستان,نوع این شخصیت در استانهای مختلف کشور,متفاوت است.مثلا در استانهای شمالی,بیشتر علاقه مندند که حضرت فاطمه یا زینب باشند.در استانهای جنوبی,بودن به جای حضرت عباس افتخار مهمی محسوب می شود.در استانهای محروم,علاقه زیادی است که ادعا کنند گلزار یا مهناز افشار عاشق آنها شده است.آش وقتی شور میشود که دو به اصطلاح امام زمان با هم در یک بخش بستری شوند که موجب جنگ و لشگر کشی و آشوب می شود.با توجه به این که تب سریال یوسف در چند روز اخیر بالا گرفته,بعید نیست که چند وقت دیگر همه یوزارسیف شوند.خدا را چه دیدی؟!شاید از این یوزارسیفی که در تلویزیون به ما غالب کرده اند,خیلی خوشگلتر باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیزی که لطف کردید و رفتید در دفاع از مردم غزه در فرودگاه مهر آباد جهت اعزام نحصن کردید.یک نکته ای را من گوشزد کنم.فرودگاه مهر آباد دیگه پرواز خارجی نداره.یعنی شما اگه اعزام بشید میرید طرفای کیش و بوشهر و مشهد و تبریز.یک لطفی کنید برید طرفای فرودگاه امام تحصن کنید.از اونجا اعزام میشن به خارج از کشور.من جهت اطلاع رسانی عرض کردم و لا غیر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدر ما چند وقتی ـست که افتاده روی دور قرص خوردن و به هیچ قرصی نه نمی گوید و من به او می گویم که بابا افتادی رو دور روغن سوزی و باید بدیمت یک نو بگیریم و او جواب می دهد که آن موقع که خودتو پوشاک می کردی از این حرفها نمی زدی و من برمی گردانم که آن موقع اصلا حرف نمی زدم که بخوام چیزی بگم یا نگم و این کل کل تا صبح ادامه دارد و واقعا چه نعمتی ـست این پدر ومادر!
پ.ن:
یک قسمت از کتاب هملت,شاهکار شکسپیر را خیلی دوست دارم.اون جا که میگه:
هملت خطاب به شاه:من فرشته ای را می بینم که به نیت تو آگاه است.خب!برویم انگلستان.خدا نگهدار مادر.
شاه:من را پدر مهربان ات بگو ای هملت.
هملت:نه مادرم.مادر و پدر زن و شوهر اند و زن و شوهر هر دو یک تن اند.پس همان مادرم.خب!برویم انگلستان!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیزی برای ما در کامنتی محرمانه نگارش کرده بود که من نزدیک به پنج ماه و اندی مطلب می نویسم و تا کنون تعداد نظراتم بیشتر از یک انگشت دست نشده است و چگونه است که شما در اولین!!پستتان نزدیک به هفتاد کامنت داری؟و من میدانم که دست همتان در یک کاسه وول می خورد تا من را اذیت و آزار برسانید و این حرف خیلی بر من گران آمد و به کوری چشم دشمنان به زودی به وبلاگ سابقم بر می گردم
والسلام.
نامه تمام
